سفر با بال های آرزو
کتابی سرشار از تجربه و خاطرات خواندنی و تکان دهنده
در وسط های نيمه دوم سال ۶۰ روحيه عشق و عاشقی نسبت به حزب توده مثل اپيدمی در سازمان شيوع يافت. در بطن چنين تصورات و فضائی پيش نويس جزوه ای از فرخ به نام “در راه وحدت” تهيه شد … فرخ مقاله ای در نشريه کار نوشت که جوهر اصلی آن را فراخوان همه فدائيان به “آغوش حزب توده” با شرح و تفصيلی بسيار اغراق آميز و رومانتيکی تشکيل می داد.
انتقاداتی در سازمان رهبری به وجود آورد. اعتراض کشتگر و همايون از همه جدی تر و پيگير تر بود. اين دو رفيق بلافاصله نقد مفصلی عليه مندرجات مقاله نشريه کار که در جامعه پخش شده بود نوشته و به کميته مرکزی سازمان جهت درج در نشريه داخلی “به پيش” ارائه کردند. اين مقاله به اعضای کميته مرکزی برای مطالعه داده نشد. کشتگر و همايون از اين که مقاله ای اين چنين موهن، همه گذشته سازمان را به پای حزب توده قربانی می کرد به شدت برانگيخته شدند. گويا غده تفکر توده ای به خصوص از نوع بدخيم آن که هرگز به مفاهيم دموکراسی درون حزبی پای بندی نداشت، ديگر روح و عقل برخی از رفقا را تسخير کرده بود. ناگهان رفيق اکبری در يک اقدام به ظاهر خودسر! نشريه “به پيش” را تعطيل کرد. اين در واقع يک نوع کودتا عليه کشتگر و همايون و به طور کلی عليه همه دوست داران دموکراسی درون سازمانی بود.
شيوه های سابقه دار فرخ نيز قطع نمی شد. به زعم فرخ، شعبه اقتصاد مشکوک تلقی می شد. دوست اقتصاد دانی به نام هليل رودی عضو اين شعبه بود که قبل از انقلاب در کنفدراسيون دانش جويان و محصلان ايرانی در خارج کشور فعاليت می کرد. همين امر مستمسکی شد که موضوع به شک و شبهه و ظن و ترديد شخصيتی هليل رودی کشانده شود تا کل انشعاب و رهبران و سازمان دهندگان آن در لجن ماليده شوند.
” سفر با بال های آرزو” کتابی سرشار از تجربه و خاطرات خواندنی و تکان دهنده
نقی حميديان در اين کتاب کوشيده است تجربه و خاطرات خود را صادقانه و صميمانه در اختيار خوانندگان بگذارد. خواندن اين کتاب نه برای هم نسلان او بلکه بويژه برای نسل جوان حاوی درس های گرانبهائی از تاريخ معاصرمان است. بهتر ديديم که برای معرفی کتاب پيش گفتار خود وی را نقل کنيم و پس از آن گوشه ای از کتاب که به يکی از انشعاب های فدائيان مربوط است آمده است:
پيش گفتار
در جوانی در برخورد با بی عدالتی های جامعه، در درون خود با جدال و کشمکش فزاينده ای روبرو شدم. اين وضعيت به تدريج تبديل به جدال بر سر حفظ يک زندگی متعارف و يا بی اعتنائی و نهايتا ترک آن شد. در اين حال و هوا بودم که به پذيرش افکار و عقايدی روی آوردم که مسير زندگی ام را تماما تحت شعاع خود قرار داد. از آن پس، راه و برنامه ديگری در پيش گرفتم. با اين حال و هوای فکری، گذرگاه های مختلفی را طی کردم و از فراز و نشيب های بسياری گذشتم. اما هرچه که زمان می گذشت در چشم اندازی دور نيز از تحقق بخشی از آرزوهايم نشانی نمی يافتم. مدت درازی در شرايط بحران فکری می زيستم. سرانجام تصميم گرفتم از فعاليت تشکيلاتی فاصله بگيرم تا بتوانم بر تناقضات درونی ام چيره شوم. آن بينش و انديشه ای که به مانند جامه ای سحرآميز همراه با شور و شوق جوانی بر تن کرده بودم، به راحتی از تن و جانم بيرون نمی رفت. در پروسه بيرون رفتن آن شبح که تمام روح و جانم را تسخير کرده بود، رنج ها و کشمکش های بيرونی و درونی سختی را از سرگذراندم. ديوی را به نيروی شور و احساس انسانی و اجتماعی ام، نه به راحتی، اما به هرحال، در شيشه کردم، اما برای بيرون آوردن آن بايد سختی های جان فرساتری را متحمل می شدم.
از اواسط دهه ۱۳۴۰ تا سال ۱۳۶۹، يعنی بيش از ۲۵ سال از بهترين ايام زندگی ام را با جهان بينی و ايدئولوژی مارکسيستي- لنينيستی گذراندم. همه رفتارهای زندگی فردی و سياسی و اجتماعی ام را در چهارچوب مجاز آن گنجانيده بودم. گرچه پيچ و خم های ظاهرا متفاوتی را طی اين مسير طولانی زندگی سياسی و انقلابی گذراندم، اما همه آن ها به زعم من، تنها جابه جائی در متن همان ايدئولوژی و در همان محدوده و در همان خانواده اساسا واحد بوده است.
از پائيز سال ۱۳۴۶ تا اواسط سال ۴۹ به اتفاق احمد فرهودی و رحيم کريميان در کنار عباس مفتاحی، به فعاليت سياسی تشکيلاتی مخفی مارکسيستی مشغول بودم. از اين تاريخ به همراهی گروه به افکار و نظريات مبارزه مسلحانه چريک شهری روی آوردم. در سال ۵۰ قبل از مخفی شدن، بازداشت و به ده سال زندان محکوم شدم. اما بعد از ۷ سال و اندی در سوم آذر ۵۷ به ياری مردم انقلابی ايران، از زندان آزاد شدم. بلافاصله به سازمان چريک های فدائی خلق پيوستم. در تمام انشعاب های سياسی و تشکيلاتی با سازمان فدائيان خلق ايران ( اکثريت) بودم. در يکی دو سه سال بعد از انقلاب، خسته از بی ثباتی سياسی، کورسوکنان در جستجوی يافتن يک مشی و برنامه سياسی استوار، مشی سياسی حزب توده و کم و بيش نظريات اعتقادی اين حزب را به همراهی سازمان، پاسخگوی چراهای خود يافتم و به اصطلاح در راه وحدت با اين حزب قرار گرفتم. بعد از بازداشت رهبران حزب، سازمان ما نيز به فکر چاره افتاد و در پی آن به اتحاد شوروی مهاجرت کردم. طبق تصميم رهبری قرار بود بعد از مدت کوتاه شش ماهه به کشور برگردم، اما برخلاف ميل خود به مدت ۶ سال و نه ماه در آنجا به سر بردم.
از اواخر دهه ۴۰ تا اواخر سال ۶۸ تمام انرژی و نيروی خود را به صورت حرفه ای صرف مبارزه و فعاليت سياسی و سازمانی کردم. در طول اقامتم در شوروی سابق، به تدريج در بحران عميق ايدئولوژيکی فرو رفتم. بالاخره اين کشور را ترک کرده به سوئد پناهنده شدم. در اين هنگام بود که توانستم آن جامه عقيدتی يا آن شبح عجيب را بالاخره از تن وجان خود بيرون کنم. از اواسط سال ۱۳۶۹ با استعفاء از سازمان فدائيان خلق ( اکثريت) و در واقع انصراف از فعاليت های تشکيلاتی، به همان شخصيت و مواضع روحی و احساسی اوليه ام بازگشتم. در اين زمان احساس می کردم که جای من در ميان نيروهای ملی و دموکرات است. من به اين باور رسيدم که بدون دموکراسی و آزادی و نيز عدم رعايت حقوق انسانی و مصالح ملی، پيشرفت عميق و پايدار در جامعه تحقق نخواهد يافت. من طی تمام اين سال های طولانی عملا و حتا نظرا به اصل اساسی دمکراسی و آزادی پشت کرده و آن را بسيار دست کم گرفته بودم. برای من مسئله عدالت اجتماعی و تعصبات تشکيلاتی بر هر اصل ديگری تقدم داشت. بعد از يک سال جدائی از سازمان، رسوبات اين سفر طولانی را از خود زدودم و در نتيجه از انقلابی گری عقيدتی و عملی که با آن شيرين ترين و تلخ ترين ايام زندگی ام را گذرانده بودم، وداع گفتم.
از آن زمان به بعد، کوشيدم افکار و نظرياتم را از نو بنا کنم. در اين کار البته هرچه بيشتر از هر نوع تفکر ايدئولوژيکی فاصله گرفتم. با اتکاء به خود و حفظ روحيه تسليم ناپذيری در مقابل سختی ها و ناکامی ها که مهم ترين ارثيه مثبت مبارزه سياسی و سازمانی ام بود، کوشيدم همه مسائل سياسی را به عقل و تجربه و مطالعه مستقل و بدون هيچ گونه شيفتگی خاصی، مورد سنجش و ارزيابی قرار دهم.
به گمانم تجربه ای که من از سر گذراندم، تنها به تعداد معدودی اختصاص ندارد. اين تجربه که حاصل ساليان نسبتا طولانی فعاليت های فردی و جمعی است، متعلق به همه است. پس بايد اين تجربه را با همه در ميان گذاشت. به نظر من، همه کسانی که قدم در راه مبارزه با ظلم و استبداد و استثمار گذاشتند، صرف نظر از هر ايدئولوژی ای که داشته و يا دارند، و حتا صرف نظر ا زاين که در موقعيت پيروزی سياسی يا شکست و انهدام قرار گرفته باشند، محتاج به چنين بازبينی هائی هستند. من با مروری فشرده از زندگی سياسی ام، کوشيدم به نحوی عينی و تجربی سير اين سفر طولانی و بازگشت آن را در وجوه عمده به قلم آورم. من هم معتقدم عصرايدئولوژی های بسته و بنيادگرايانه، مدت هاست که به سر رسيده است. ما در دورانی زندگی می کنيم که ديگر ايدئولوژی ها قادر به توضيح
و تبيين همه وجوه تغيير و تحول جهان پيچيده کنونی نيستند.
جهان بينی ها شايد در تحليل نهائی قادر به ارائه درکی نسبی از تحول جهان آن هم در عمومی ترين وجوه آن باشند. اما به جرات می توان گفت عصر ايدئولوژی های بسته، تعصب آميز و فرمول وار به سر رسيده است. زمانه، زمانه ی تنوع و پلوراليسم، همزيستی مسالمت آميز و متمدنانه افکار و آگاهی ها و فرهنگ های متفاوت و تلاش متحد و پيگير در راه براندازی استبداد، فقر و عقب ماندگی در جامعه ای دموکراتيک است. لذا همه آن ها که عمر خود را وقف مبارزه سياسی از منظر تعصب مسلکی و ايدئولوزی ( هر ايدئولوژی ای فرق نمی کند)، کرده اند، می توانند، وجود خود را در آن چه که من از سر گذرانده ام، به نحوی و يا به شکلی بازيابند.
تقی حميديان ( عبدالله)
تحميل انشعاب به علی کشتگر و هيبت معينی در ۱۶ آذر سال ۶۰
دربخش های قبلی اشاره کردم، سازمان تا پذيرش جدی وحدت با حزب توده( که هرگز عملی نشد) راه درازی در پيش داشت. سازمان نمی توانست به طور خود به خودی و از موضع صرف سياسی با حزب توده به وحدت برسد. بحث های جدی و طولانی در پيش بود. برنامه مطالعاتی انترناسيوناليسم پرولتری تمام سازمان را فراگرفت. نشريه تئوريک داخلی ” به پيش” نيز در راستای همين مباحث، گاه گاه منتشر می شد. مسئوليت سردبيری ” به پيش” در اين زمان برعهده عليرضا اکبری بود. کشتگر و هيبت الله معينی ( همايون عضو کميته مرکزی که بعدا توسط جمهوری اسلامی اعدام شد) با ديدی انتقادی به سمت گيری سوسياليستی که اساس و کارپايه استراتژی حزب توده بود، بيش از پيش مسئله پيدا کردند. آن ها نه تنها اين نظريه را قبول نداشتند بلکه حتا ( کمی ديرتر و به نظرم بيشتر پس از انشعاب) آن را البته در همان چهارچوب ها به نقد کامل کشيدند. در حقيقت بخشی از سازمان در پذيرش اسناد جلسات مشاوره احزاب و توابع آن برخوردی مستقلانه و انتقادی داشتند. با توجه به اين امر، مشی سياسی مورد قبول رفقا نيز اتحاد کمتر و انتقاد بيشتر با حاکميت بود. تا آن جا که من می دانم اين رفقا در مورد اتحاد شوروی زاويه انتقادی مهم و متفاوتی نداشتند. در حقيقت اين دو رفيق نمی توانستند به خود بقبولانند که سازمان هيچ و حزب توده همه چيز باشد. البته بی دليل هم نبود. درست در وسط های نيمه دوم سال ۶۰ روحيه عشق و عاشقی نسبت به حزب توده مثل اپيدمی در سازمان شيوع يافت. در اين ايام اين ور و آن ور با نام هائی مانند: اميد، پيوند، وحدت، پيمان و… برخورد می کرديم که بعضی از رفقا برروی فرزندان تازه به دنيا آمده گذاشته بودند. برخی از ازدواج های ميان توده ای ها و فدائی ها نيز ديده می شد. اين ها به خودی خود مسئله ای نبودند. اما به روشنی شيوع يک روحيه سمپاتيک شتاب زده از سوی فدائيان به حزب توده را منعکس می کرد. نمی دانم در آن طرف چه می گذشت ولی می توان فهميد که از سرتاپای حزب توده از اين پيروزی بی سابقه که در طول حيات درازش هرگز نصيبش نشده بود، مست و مدهوش بودند.
آنان از اين مسئله بيش از همه حقانيت صددرصد مواضع و عقايد و سياست های جاری و تمام تاريخ! حزب و رهبری آن را نتيجه می گرفتند. من خود مدافع جدی و اصولی وحدت با حزب توده بودم. از وقتی که به اين مسئله به لحاظ اصولی رسيدم، با صراحت و روشنی با ديگران در ميان گذاشتم. اما وحدت دو تشکيلات مانند سازمان و حزب توده تنها در اصول و پذيرش طرح کلی آن عملی نبود. برای وحدت می بايست بسياری از مسائل برنامه ای، سياسی و روش های تشکيلاتی و غيره را حل و فصل نمود. در نهايت نيز امور اخلاقی و فرهنگ ويژه هر تشکيلات و زمينه ها و کدورت های ريشه دار و ديگر سوءظن ها را بايد در نظر گرفت. امثال من به عنوان جزئی از سازمان برای تدوين و دست يافتن به يک استراتژی کارآمد، گام به گام به مواضع حزب توده نزديک شديم. اما همه اين ها به معنای تلف شدن ما تا سرحد يک فرد توده ای بوروکرات، مطيع و بی ايمان نبود. درست است که بسياری از رفقا مدافع وحدت بودند اما بی گمان آن ها نه می خواستند و نه می توانستند به اين زودی ها ” توده ای” شوند. در واقع اکثريت قريب به اتفاق اعضاء و کادرهای سازمان با ديد و فرهنگ فدائی گری خود مدافع وحدت با حزب بودند. به عبارت بهتر آن ها هرگز مدافع اختناق تشکيلاتی، دسته بندی های بوروکراتيک، پرونده سازی های رايج و رقابت های ناسالم مربوط به پست و مقام های تشکيلاتی و نظائر اين ها نبودند. حتا آن هائی که مدافع پرشور و شوق وحدت بودند در خيال و تصور خود درست عکس اين بيماری های سياسی و مبارزاتی حاکم بر حزب توده می انديشيدند.
در بطن چنين تصورات و فضائی بوديم که در اوائل نيمه دوم سال ۶۰ پيش نويس جزوه ای از فرخ به نام ” در راه وحدت” تهيه شد که در ميان اعضای کميته مرکزی برای نظرخواهی توزيع گرديد. اين مقاله عليرغم فضای شوريدگی فزاينده، به راحتی و بدون بحث و گفتگوی فراوان و حک و اصلاح زياد نمی توانست مورد قبول کميته مرکزی قرار گيرد. در اين ميان فرخ مقاله ای در نشريه کار نوشت که جوهر اصلی آن را فراخوان همه فدائيان به ” آغوش حزب توده” با شرح و تفصيلی بسيار اغراق آميز و رومانتيکی تشکيل می داد. اين امر اعتراضات و انتقاداتی در سازمان رهبری به وجود آورد. اعتراض کشتگر و همايون از همه جدی تر و پيگير تر بود. اين دو رفيق بلافاصله نقد مفصلی عليه مندرجات مقاله نشريه کار که در جامعه پخش شده بود نوشته و به کميته مرکزی سازمان جهت درج در نشريه داخلی ” به پيش” ارائه کردند. اين مقاله به اعضای کميته مرکزی برای مطالعه داده نشد. کشتگر و همايون از اين که مقاله ای اين چنين موهن، همه گذشته سازمان را به پای حزب توده قربانی می کرد به شدت برانگيخته شدند. توصيه غالب رفقا از جمله من اين بود که مقاله بايد در ” به پيش” چاپ شود. از ديد و اعتقاد شخصی ام اين يک پرنسيب تشکيلاتی بود که می بايست برای تمام اعضای سازمان بدون هيچ استثنائی به اجرا گذاشته می شد. به خصوص مقاله نشريه کار در جامعه منتشر شده بود و رفقا تقاضا کرده بودند که مقاله آن ها در درون سازمان توزيع گردد! گويا غده تفکر توده ای به خصوص از نوع بدخيم آن که هرگز به مفاهيم دموکراسی درون حزبی پای بندی نداشت، ديگر روح و عقل برخی از رفقا را تسخير کرده بود. ناگهان رفيق اکبری در يک اقدام به ظاهر خودسر! نشريه ” به پيش” را تعطيل کرد. اين در واقع يک نوع کودتا عليه کشتگر و همايون و به طور کلی عليه همه دوست داران دموکراسی درون سازمانی بود.
من به
اين اقدام جواد به شدت معترض بودم. اما بافت قدرتمند حاکم در رهبری سازمان که اکنون از يک جو عاطفی حزب دوستی بهره می برد، بی اعتنا به اعتراضاتی اين چنينی نه تنها از انتشار داخلی مقاله کشتگر- همايون جلوگيری کرد بلکه حتا نشريه تئوريک سياسی داخلی سازمان را متوقف کرد. مثل روز روشن بود که تعطيلی نشريه داخلی برای جلوگيری از مطالعه اعضای سازمان صورت گرفت. اين شگرد در واقع يکی از جلوه های اصيل شيوه های حزب توده ای بود. در آن موقع به گمانم چنين اقدامی نمی توانست بدون توصيه و راهنمائی کيانوری صورت گرفته باشد! چرا که در سازمان و به طور کلی جنبش فدائيان خلق، اين روش ها به قدری مذموم و زشت بود که کسی جرئت انجام چنين کارهای خلاف و بدون دليل عملی بسيار مهمی مانند خيانت و يا تشکيل فراکسيون ( و يا حتا بهانه هائی ناشی از فقدان امکانات اجرائی)، نداشت. تا آن زمان در رهبری سازمان موارد هرچند معدود از کارهای مجرمانه تشکيلاتی به وقوع پيوسته بود اما هيچ کدام علنی نبودند به خصوص که در حلقه بسيار تنگ خواص صورت گرفته بودند. به هر رو تعطيلی ” به پيش” با بهانه تراشی های کلی نظير مخالفت رفقا با کميته مرکزی و وحدت با حزب و…عملا ماست مالی شد. مخالفت امثال من نيز با پی گيری و ايستادگی اصولی همراه نبود. بار ديگر همان روحيه اعتمادها و اطمينان های فدائی گری مان کار خودش را کرد. وجود روحيه جدائی طلبانه و گزارش های غلو آميز و جهت دار از گرايشات انشعابی کشتگر و همايون، آن ها را عملا در سوی ديگر کميته مرکزی قرار می داد. هرچند که هنوز هيچ مدرکی برای به اجرا درآوردن چنين تمايلاتی وجود نداشت اما به هرحال شک و ترديدها می توانست بستر تزلزل افرادی مانند من در کميته مرکزی باشد. در گذشته من غالبا در برابر خطاهای از نوع تعطيلی نشريه داخلی کوتاه نمی آمدم و تا درگيری و مجادله شديد و پرخاش گرانه پيش می رفتم. اما اکنون وضعيت روحی و فکری ام طور ديگری شده بود. بعد از جهت گيری روشن تر در اتخاذ مشی سياسی حمايتی جمهوری اسلامی ظاهرا از بحران درونی پيش گفته رهائی يافته بودم. از آن به بعد می کوشيدم برخوردهايم را در نشست های کميته مرکزی با دقت کنترل کرده و با برخی از رفقا که هميشه مورد حساسيت من بودند، برخوردهای معقولانه و حتا جبران کننده داشته باشم. اين حالت موجب نوعی محافظه کاری فلج کننده در من شده بود. برخوردهای شديد من حالا جای خود را به احتياط های محافظه کارانه و حتا ترس خفه کننده داده بود!!
در اين ميان کشتگر و همايون که همه راه ها را به روی خود بسته ديدند، راهی جز سازمان دهی انشعاب نداشتند( و يا فکر و قدم های قبلی شان را به يک برنامه انشعاب تکامل دادند؟!) من در اين مورد هيچ نظری نمی توانم داشته باشم چون واقعا نمی دانم. همه مان بدون استثناء هم چنان با فرهنگ عدم تحمل يکديگر در شرايط بروز اختلافات جدی، به سر می برديم. با اين چهارچوب فکری و عملی، کاری که رفقا کردند تنها شقی بود که به نظرشان می رسيد. در حقيقت اين طرفی ها با سلب مستقيم حقوق مسلم عضويت رفقا به ويژه با انداختن نوشته شان به سطل آشغال و تحقيری اين چنين خشن، قصد و نظری جز تصفيه و کنار گذاشتن آنان نداشتند. بدين ترتيب انشعابی ديگر اما اين بار با خطای غيرقابل کتمان اکثريت کميته مرکزی بر سازمان تحميل شد. رفقا نيز که از جنس بقيه بودند با استفاده از تجارب انشعاب های قبلی و شناخت تنگاتنگ از روش و منش بافت اصلی حاکم بر رهبری سازمان، اين بار با دقت و هوشياری به سازمان دهی کاملا محرمانه دست زدند. ما که در شعبه مرکزی تشکيلات بوديم نيز متوجه دامنه پيش رفت اين سازمان دهی نشديم. يک بار خبر آمد که در سازمان بخش نامه ای متفاوت با خط عملی کميته مرکزی توزيع شده است نمونه ای از آن نيز به دست آمد. معلوم شد سازمان ما با وضعيت عجيب” تشکيلات در تشکيلات” روبرو شده است. انشعاب قطعی شده بود و ديگر فاصله ای برای بيان رسمی و علنی آن وجود نداشت. در اين جا بود که رفقای هيات سياسی ( حتما با مشورت خبرگان حزب توده) به دست و پا افتادند. پای کيانوری را به ميان کشاندند و يا به توصيه او چنين کردند. جلسه ای با شرکت کيانوری، کشتگر، امير و فرخ و…( نمی دانم چه کس يا کسان ديگری) تشکيل شد. اما معادله جواب نداشت. از قديم گفته اند جواب های، هوی است!
قبل از اين ماجرا، رفقا در پلنوم کميته مرکزی تنها ماندند. اکنون يادم نيست که اختلاف پيرامون چه فرمول يا مقاله و يا موردی متمرکز بود ولی موضوع بدون شک به حزب توده مربوط می شد. در رای گيری کميته مرکزی رفقا همايون به عنوان عضو اصلی و کشتگر به عنوان عضو مشاور تنها ماندند. تا اين زمان گفته می شد که امير با آنهاست. در واقع امير در مورد خط مشی سياسی سازمان نظر و موضع انتقادی روشنی داشت. به همين دليل و شايد به طور خود به خودی يک فضای پيش گيرانه عليه امير به وجود آمد.
شايعه ها و حرف های زيادی پراکنده شد. شايعه آن قدر گسترده بود که کنجکاوی فريدون و مرا به شدت برانگيخت. به همين دليل يک بار به اتفاق برای روشن شدن موضوع و فهم مستقيم مسئله، به طور ابتکاری به خانه امير رفتيم تا از نزديک موضوع را از او جويا شويم. شايعه بود که او کار نمی کند! راندمان ندارد. مقاله ای نمی نويسد. و يا دچار منفی بافی نسبت به سازمان و وحدت شده است. البته امير عضو هيات سياسی بود. بعدها شنيدم که وقتی در جلسه هيات سياسی امير حول مشی سياسی و يا مسائل وحدت صحبت می کرد برخی از رفقا به بهانه دستشوئی يا کشيدن سيگار جلسه را ترک می کردند. چنين برخورد و بی اعتنائی تح
پیام برای این مطلب مسدود شده.