http://news.gooya.com/politics/archives/033543.php
داستان مرتضوي و اعتصاب غذاي گنجي و ماجراي آبگوشت خوردن فلسفي من، م. مهيار
سالها پيش به اتفاق يكي از دوستانم و براي صرف ناهار به يكي از قهوه خانه هاي تهران رفتيم. صاحب قهوه خانه را صدا كرديم و گفتيم، لطفا دو تا از اون ديزي ها برايمان بياور. وقتي مشغول خوردن آبگوشت شديم، من و دوستم هر دو مشاهده كرديم كه در ظرف آبگوشت، تنها چيزي كه نيست گوشت است. چندين بار با غر و نق زدن صاحب قهوه خانه را متوجه نبودن گوشت آبگوشت كرديم. اما هر بار وقتي صاحب قهوه خانه براي سلف كردن غذا و چايي و غليان براي اين و آن از پهلوي ما رد مي شد، انگار نه انگار كه گوش او بدهكار اعتراض ما بود. خودش را به بي عاري زده بود و اصلا توجهي به اعتراض ما نمي كرد. سرانجام من و دوستم وقتي با بي توجهي او مواجه شديم، حس كرديم كه بهتر است تا ماجرا به دعوايي منجر نشده غذاي خودمان را بخوريم دم برنياوريم. بعد از تريت كردن، مخلفات ديگ را توي كاسه ريختيم و شروع به كوبيدن آن كرديم. وقتي خوب آبگوشت را كوبيديم، حالا نوبت اعتراض و شكوائيه صاحب قهوه خانه شد. او آمد بالاي سر ما و با لحني اعتراض آميز و طلبكارانه گفت، چيه اينقدر غر مي زنيد
پیام برای این مطلب مسدود شده.